خدا بهترین دوست من
  


 یه روزی یه مرد تشنه رو به دریا میومد
با یه مشک خالی از دور تک و تنها میومد

موج می‌زد سینه‌ی دریا تا که زلفاشو می‌دید
ابرواش چقدر به اون چشمای زیبا میومد

با تعجب می‌دیدند نخلا به جای آسمون
ماه این مرتبه داشت از دل صحرا میومد

می‌دونستم آخرش کوفیا چشمت می‌کنند
علمت بس که به اون قامت رعنا میومد

گمونم دستای تو عرشو بنا کرده رو آب
رو همون آبی که با دست تو بالا میومد

چشمای اهل حرم بسته به دستای تو بود
کاروانی به امید تو به اینجا میومد

روی خاک وقتی می‌افتادی چی گفتی زیرلب
که از اون دورا صدا ناله‌ی ‌زهرا میومد

تا برادر رو صدا کردی کمی دیر رسید
آخه با دستی به پشت و کمری تا میومد

میشه دختر، پدرش بیاد ولی جا بخوره
سکینه اینجوری شد بابا که تنها میومد

 

 

 

اى كشته راه داور من
 اى پشت و پناه لشگر من
اى نور دو ديده تر من
 عباس جوان ، برادر من
برخيز كه من غريب و زارم
 بى مونس و يار غمگسارم
برخيز گذر به خيمه ها كن
 غمخوارى آل مصطفى كن
بر وعده خويشتن وفا كن
 عباس جوان ، برادر من
ديدى كه فلك به ما چه ها كرد؟
 ما را به غم تو مبتلى كرد
كى دست ترا ز تن جدا كرد
 عباس جوان برادر من
گفتم كه در اين جهان فانى
 شايد كه تو بعد من بمانى
زينب به سوى وطن رسانى
 تعديتم يا شر قوم ببغيكم

 




نوشته شدهیک شنبه 28 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


 هیسسسسسسسسس

گوش کن
فقط گوش کن 
صدایی از دور میاد 
بخدا دارم جدی میگم
گوش کن
صدای خنده های کودکانه میاد
صدای خنده سکینه خانم میاد 
فکر میکنه باباش تا چند وقت دیگه امیر کوفه میشه
گوش کن صدای خنده علی اصغر میاد 
داره با اسباب بازی هاش که عموش عباس براش خریده بازی میکنه
گوش کن به خدا صداشون میاد
صدای خنده رقیه خانوم میاد
دلش خوش به گوش واره های تازش
به همه میگه ببین داداش علی اکبرم برام خریده ها
ولی بی بی الهی فدای دستای کوچیکت بشم 
تو رو جان مادرت این گوش واره ها رو تو گوشت نکن 
وای وقت اذان شد وقت عشق بازی حسین شد
علی اکبر برو برای حسین اذان بگو
بزار حسین یبار دیگه با صدای تو مست شه 
با صدای حسین عشق کنه
با قد وقامت پسرش عشق کنه
الهی فدات شم ارباب من آقای من مولای من تاج سر من حسین  من ,جان زهرا کوفه نرو
میدونم آرزوت که راه رفتن علی اصغرت ببینی
میدونم ارزوت که بچه های علی اکبرت ببینی
نرو آقای من نرو بزار تا چند وقته دیگه وقتی که بازم خوب گوشام تیز میکنم
صدای خنده های پاره های تنت بشنوم مولا من ....................
 
 
 
 

 

 

 

 

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

 

بـه لطـمه‌هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

 

به بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

به چشم کاسه‌ی خون و به شال ماتم مـهـدی

سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جـلالــش

به لحظه‌های پـر از حزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه‌ی زیـنـب

بـه بــی‌نـهــایــت داغ  دل شـکــستــه‌ی زیـنـب

سلام من به محرم به دست و مشک ابوالفضل

بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر

بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

سلام من به محرم به دسـت و بـازوی قـاسم

به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره‌ی اصـغـر

به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره‌ی اصـغـر

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه

بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شقـی زهیـرش

بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

سلام من بـه محرم  بـه مسلم و به حـبـیـبش

به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب

بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

سلام من به محـرم  به شـور و حـال عیـانـش

سلام من به حسیـن و به اشک سینه زنـانش

 

 

 




نوشته شدهیک شنبه 28 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


سلام خدا جون.خدایا محرم شده ماهی که پر از غمه.ماهی که از همون روز اول آدم یه غمی رو تو خودش احساس میکنه.وقتی آدم فکرشو میکنه تمام تنش میلرزه.وقتی خودمو میذارم جای حضرت زینب (س) میبینم من اگه جای ایشون بودم نمیتونستم تحمل کنم وقتی خودمو میذارم جای حضرت رقیه قلبم تیر میکشه.خدایا چطور اینقدر بی رحم بودن آخه؟مگه قلب نداشتند؟مگه احساس نداشتند؟چطور دلشون اومد یه بچه شیر خواره رو با بی رحمی بکشند،چطور دلشون اومد سر بریده یه پدرو بذارن جلوی یه دختر بچه سه ساله و... .درکش واقعا سخته.

دیشب داداشم ازم میپرسید چرا بعضی ها خوبند بعضی ها مثل یزید و شمر اینقدر بی رحمند؟چرا امام به این خوبی رو اینقدر اذیت کردن؟چطور دلشون اومد دست حضرت ابوالفضلو ببرن؟چرا نمیذاشتن بچه ها آب بخورن؟

خدایا خودت که دیدی وقتی داشت اینارو میگفت چطور داشت گریه میکرد.من وقتی اشک هاشو دیدم جیگرم آتیش گرفت وای به حال دل حضرت زینب(س).

خدا لعنت کنه شمرو یزید رو.خدا باید برم بازم ممنون که به حرفام گوش دادی.بدجور دلم گرفته بود.خدایا مراقب هممون باش.




نوشته شدهیک شنبه 28 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


صداي چکش سرخ فام به همه حاضرين فهماند که دادگاه رسميست و متهم هم خداوند جهان آفرينتنده موجودات
قاضي نعره زد متهم را به جايگاه بياوريد
اما منشي دادگاه اعلام کرد متهم غايب است
و قاضي باز نعره زد عيب ندارد و ما هم در غياب متهم به اتهاماتش رسيدگي مي کنيم و حکم غيابي صادر خواهيم کرد
:قاضي رو به حاضرين کرد و گفت موارد اتهامي خداوند به شرح ذيل مي باشد
متهم به چه حقي انسانها را آزاد گذاشت
متهم به چه حقي به انسانها حق انتخاب راه بد را داد
متهم به چه حقي اعلام کرد که همه انسانها برابرند
متهم به چه حقي ثروت را حق همه مي داند
متهم به چه حقي ما را که عمري براي دينش جان کنده ايم رها کرده و با همه انسانهاي گناهکار يکي مي داند!؟ و با چه جراتي اين بي عدالتي را انجام مي دهد!؟
خداوند متهم است به سوء استفاده از قدرت خدائيش
خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد که چطور چنين چيزي ممکن است که انسانهاي فقير حق خود را از ما بخواهند
انسانهاي فقير و پليدي که جز دزدي کار ديگري ندارند
خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد و اگر نتواند پاسخگو باشد من امروز او را در همين دادگاه ودر مقابل همه شما از خدائي خلعش مي کنم و خداي ديگري انتخاب خواهم کرد
خداوند متهم است که آزادي به انسانها داد که هر غلطي که مي خواهند انجام بدهند و کار ما را سخت کرد
خداوند متهم است به مهرباني بيش از حد که ظلم به انسانهاست
خداوند متهم است به کفران نعمت بخاطر آفرينش اينهمه کهکشان و کره در صورتي که براي ما انسانها تنها بايد يک کره زمين و بهشت و جهنم را مي آقريد و حداکثر خورشيد و ماهي که روز را گرم و شب را روشن کند تا دزدان در امنيت نباشند
خداوند متهم است به آفرينش عشق تا امروز اينچنين کار ما با اين جوانهاي هميشه احمق سخت شود
خداوند متهم است به 000
به ناگاه فردي ژنده پوش از بين حضار در دادگاه بلند شد و گفت : خداوند من همه صحبتهايش را در کتابهاي آسمانيش گفته
شما حق نداريد خداوند عشق را متهم کنيد
و مرد ژنده پوش در حالي که اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد
شما حق نداريد خداي مرا متهم کنيد بخاطر خوب بودنش
من وکيل خداوند خواهم بود و يکي يکي سوالات شما را پاسخگو خواهم بود
قاضي نگاهي سراپا تحقير به مرد ژنده پوش انداخت و گفت : آيا تو بي مقدار وکيل همان خداوندي هستي که ادعا مي کند همه ثروتهاي جهان آفريده اوست !؟
و قاضي بدون اينکه متتظر پاسخ وکيل باشد ادامه داد : خداوندي که به همه موجوداتش نعمت و پول فراوان مي دهد آيا وکيل ثروتمند تر از تو پيدا نکرد تا در اين دادگاه به اين عظمت و در جمع هيئت منصفه با شخصيت و با اصالت اينچنين تحقير نکند ما را بخاطر هم صحبت شدن با يک گدا زاده
و وکيل گفت : اي قاضي ! خداوند بنا بر گفته خودش مرا ثروتمند ترين انسان روي زمين قرارداده . اما از آنجا که تعريف شما از ثروت چيز ديگريست ، پس نمي توانيد ثزوت مرا ببينيد
و خداوند من ثروتمند ترين بنده اش را نزد شما فرستاده ، اما شما کوردلان چشم دل نداريد تا ببينيد ثروت بيکران مرا که عشق است
و قاضي نعره زد : اي وکيل گدا زاده ! حد خودت را بشناس و پا را از گليم چند سانتي خود فراتر نگذار و تنها به سوالاتي که از تو پرسيده مي شود پاسخ بده
و وکيل که از نظر من نويسنده اين «حقيقت داستاني» که در دادگاه بودم يک فقير ثروتمند بود ادامه داد
و من امروز با همه دانشم که عشق من است در برابر شما هستم تا همه اتهامها را با دليل عشق که موجه ترين و روشن ترين برهان است رفع کنم و وکالت متهمم که خداي من است را بر عهده گيرم
پس لطفا يک به يک اتهامها را بگوئيد تا از متهمم رفع اتهام کنم
و قاضي نعره زد : اولين اتهام خداوند اين است که به چه حقي پس از آفرينش انسان به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش انسان . در حالي که انسانهاي پست و گناهکاري در اين جهان هستند که به خاطر فقر دزدي مي کنند . آيا شکم اينقدر ارزش دارد که بخاطرش دزدي کنند و گناه کنند
خداوند چرا به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش يک دزد فقير
اين هم مدرک که در آخرين کتابش گفته : فتبارک الله احسن الخالقين
و متهم پاسخ داد : اي قاضي در ابتدا خدا را سپاس مي گويم که لااقل قبول داري که اين قرآن گفته اوست
و اگر خداوند به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش نوع بشر بود نه دزدي که شما با ثروت اندوزي حق او را خورديد تا از سر ناچاري به دزدي پناه آورد
و قاضي گفت اي وکيل براي بار چندم است تذکر مي دهم حواست به گليم خودت باشد
همچنين دليل تو رد است و اين اتهام پابرجا که با بررسي ساير اتهامها در نهايت راي لازم صادر خواهد شد
اما اتهام دوم
موکل شما به چه حقي اعلام کرد که انسان آزاد است تا گناه کند و کفر بگويد
و وکيل پاسخ داد : اي قاضي ! خداوند من به اين خاطر همه را آزاد آفريد تا کارهاي آنها ارزش داشته باشد
زيرا عبادت از روي اختيار ارزش دارد تا عبادت با چوب و چماق و دور از گناه بودن
پاک ماندن در يک فضاي بدون گناه شق القمر نيست
انساني که بخاطر ترس از گناه از جامعه فرار مي کند و دست به هيچ کاري جز عبادت نمي زند از نظر خداي من يک عابد نيست بلکه يک انسان ترسوست
و قاضي ادامه داد : دهان کثيفت را ببند اي وکيل ! تو داري علنا به ما توهين مي کني و مارا ترسو مي خواني احمق
اين اتهام هم رفع نشد و اضافه شد به اتهام اول که در هر دو مورد جرم ثابت شده است
اما اتهام سوم : به چه حقي خداوند حق انتخاب راه بد را به انسانها داد
و وکيل پاسخ داد : به اين خاطر که اگر راه بد وجود نداشت که ديگر انتخاب معنا نداشت و خوب بودن ارزش نبود
زيرا اگرهمه خوب بودند که ديگر چه نياز به آزمايش خوبها بود
شما فرشتگان را در نظر بگيريد چه بي مقدارند در مقايسه با انسان که شب و روز فقط چاپلوسي مي کنند
و خداوند به اين خاطر بود که به خودش بخاطر آفرينش انسان تبريک گفت
و خداوند به اين خاطر راه بد را آفريد تا به افرادي مثل شما ثابت کند که کافران مومن چه پليدند که امروز خدايشان را با کارهايشان محاکمه مي کنند
قاضي نعره اي سر داد و از جايگاه خود برخاست تا وکيل را مجازات کند اما سايرين مانع شدند و در خواست بخشش کردند
و قاضي نعره زد افسوس که اکنون زمان محاکمه خداوند است و در پايان دادگاه حتما تو را مجازات خواهم کرد
اما اتهام سوم : چرا خداوند کفران نعمت کرد و اينهمه کهکشان و ستاره و سياره آفريد در حالي که يک زمين و بهشت و جهنم و خورشيد و ماه کافي بود
و وکيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند هيچ چيز را بدون دانش و بيخود نيافريده ،و بدان تو اگر بر تاثير ستارگان بر روي زندگي و آينده جامعه بشر دانش داشتي يقينا تنها همين دانش براي شناخت و پرستش خداوند کافي بود
و تو چه مي داني که در کهکشانهاي ديگر چه موجودات مرئي يا نامرئي زندگي مي کنند!؟
پس لطفا در مورد چيزي که شعورش را نداري سخن مران
و قاضي چکش را به سوي مرد ژنده پوش پرتاب کرد تا مثل قبل چکش هم از خون سر مرد ژنده پوش لعاب گيرد
و قاضي رو به مرد کرد و گفت اين اتهام هم ثابت شد و حال اتهام چهارم
خداوند به چه حقي شيطان را آفريد تا امروز بر خلاف ما کار کند و مايه رنجش ما باشد ، در حالي که تا قيامت زنده باشد و مجازات نشود
و وکيل پاسخ داد اي قاضي خداوند از اين روي شيطان را آفريد تا اراده شما را بيازمايد
شيطاني که تنها گناهش پيشنهاد دادن به انسانهاست که کارهاي پليد انجام دهند اما انسانها در قبول يا رد پيشنهاد اختيار دارند
و شيطان هنوزم که هنوزه خداوند را عبادت مي کند و قبولش دارد اما شما پست تر از شيطان او را به محاکمه مي کشانيد
و قاضي اسلحه اش را از جيب خود در آورد و بدون هيچ اخطاري به سوي وکيل شليک کرد
و اين بار قاضي قهقهه بلندي زد و گفت : حال بگو که آيا من شيطانم اي پليد !؟
و وکيل در حالي که خون از شانه اش سرازير بود زير لب زمزمه کرد : اي کاش لااقل شيطان بوديد
و قاضي با آرامش خاصي گفت : محاکمه را ادامه مي دهيم
اتهام پنجم...
اتهام پنجم هم ثابت شد
اتهام دهم...
اتهام دهم هم ثابت شد
اتهام هزارم...
آنهم ثابت شد
و آخرين و بزرگترين اتهام :خداوند به چه حقي عشق را آفريد تا جوانان امروز اينچنين هرزه و کثيف شوند
و وکيل همه تلاشش را کرد تا آخرين دفاع را از خداوند بکند
و گفت خداوند عشق را آفريد تا نگاهبان نوع بشر باشد
خداوند عشق را آفريد تا دختر و پسر بدور از همه چيز و همه جا دل به هم ببندند تا به ابديت بپيوندند
و حال مشکل شماست که نمي توانيد خوشي اين جوانان را ببيند و نمي گذاريد تا با عشقشان خلوت کنند
و شما کثيف تر از حيوانات هستيد که با خلوت عاشقان هم کار داريد
و صداي تير خلاص به ذهن مرد ژنده پوش که افتخارش وکالت عشق بود شنيده شد
و مرد ژنده پوش کشته راه عشق شد که مرگ در آن جائي ندارد
و به ناگاه تو گوئي پژواکي از همه پرستش گاههاي جهان شنيده شد که مي گفت : اگر من به خودم تبريک گفتم بخاطر خلق اين نوع انسان بود و بس
به ناگاه در بين حاضرين ولوله اي در گرفت
اما قاضي گوش جان نداشت تا اين نداي اهورائي را که هميشه و به همه زبانها در ابديت طنين انداز است بشنود و با چکش سرخ رنگ خود که از خون انسانهاي آزاده لعاب داده شده بود ضربه اي از دور به ذهن همه حاضرين کوبيد و گفت : آن مرد را که به سزاي اعمالش رسانديم و اينک نوبت ايراد حکم متهم است
و شيطان دادستان اين دادگاه خوشحالترين فرد حاضر در دادگاه بود
پس از شنيدن سخنان وکيل متهم و با توجه به تعداد بسيار زياد اتهامهاي وارد شده و وجود دلائل و شواهد مستند و مدارک کافي و با توجه به سکوت متهم که قطعا علامت رضاست من اعلام مي کنم که
خداوندا شما در مورد همه اتهامات وارده مجرم شناخته شديد
و شما انسانها را کافر مي دانيد اگر خدائي نداشته باشند اما خود شما خدائي نداريد . پس به خودتان کافريد
پس اي خداوند من شما را کافر مي دانم و دستور مي دهم تا از اين پس همه ياد شما را اعدام کنند و شما را درگورستان ذهنشان و در قسمت کافرها به خاک بسپارند
و از اين پس شما را از درجه خدائي خلع مي کنم
جنازه اين وکيل را هم ببريد در گورستان کافرهاي بي نام و نشان دفن کنيد
ختم دادگاه را اعلام مي کنم
به احترام قاضي قيام کنيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




نوشته شدهسه شنبه 9 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


وقتی احساس غربت می کنید                                             یادتان باشد که خدا همین نزدیکیست

 

این همه خود را تحقیر نکنید                   خداوند پس از ساختن شما                    به خود تبریک گفت

 

    وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای نا امیدی نیست

 

هیچگاه دلت را به روزگار مسپار که دریایی از نا امیدی است

                                                                        دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است

 

 

 

 

 

به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :

اون رفیق منه

وقتی باختم گفت :

من رفیقتم  . . .

 

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

 

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی....

 

عاشق آنکه تو را می خواهد...

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

 

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد!




نوشته شدهسه شنبه 9 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


 

به اوگفتم دوستت دارم بی تفاوت ازکنارم گذشت ومرارهاکرد.به دیگری گفتم اونیزهیچ نگفت
ورفت.به دیگری گفتم اونیزبانگاهی توام ازسرزنش ازکنارم گذشت ودیگری .....ولی هیچکس
صدای قلبم رانشنید.
ناامیدبرزمین نشستم.وجودم ازشدت دردواندوه می لرزید.دست های لرزانم راباناامیدی روبه
آسمان بلندکردم ونالیدم((دوستت دارم))
بلافاصله صدای گرم وآشنا جواب داد(( من تو را بیشتر ))




نوشته شدهپنج شنبه 4 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


ـ مامان! یه سوال بپرسم؟
زن کتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم .
- مامان خدا زرده ؟!!
زن سر جلو برد: چطور؟!
- آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده !
- خوب تو بهش چی گفتی؟
- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!
مکثی کرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟
زن، چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد...
چشم باز کرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم، یه نقطه سفید پیدا میشه...
زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ...




نوشته شدهپنج شنبه 4 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


 

روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!
 



نوشته شدهپنج شنبه 4 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن




نوشته شدهپنج شنبه 4 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


 

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن 11 رکعت است.
بنده: خدایا من خسته ام نمیتوانم.
خدا: بنده ی من 2رکعت نماز شفع بخوان و 1 رکعت نماز وتر.
بنده: خدایا برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این 3 رکعت را بخوان.

بنده: خدایا 3 رکعت زیاد است.
خدا: بنده ی من فقط 1 رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام راه دیگری ندارد؟

خدا: قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.

 

 

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد.

خدا: همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن بگو یا الله.
بنده: خدایا هوا سرد است!نمیتوانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم.
خدا:بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب مکنیم
بنده اعتنائی نمی کند و می خوابد!!!!
خدا: ملائکه من! ببینید آنقدر ساده گرفتم اما او خوابیده است.
خدا: چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده.
ملائکه: خداوندا 2بار او را بیدار کردیم اما باز خوابید.
خدا: در گوشش بگویید خدا منتظر توست.
ملائکه: باز هم بیدار نمی شود.
خدا:اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است.ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا میشود.
 
 
 
ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟
خدا:او جزء من کسی را ندارد....شاید توبه کرد.
بنده من هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری!!



نوشته شدهپنج شنبه 4 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: “تمام سعی ام را می کنم…!”
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد … چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست …




نوشته شدهسه شنبه 2 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور می‌كرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد.
كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه می‌خواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد...
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست !!!




نوشته شدهسه شنبه 2 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
  


نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:گاهی یادم میرود که هستی کاش بیشتر نسیم می وزید.

 

نیوتون در آزمایشگاه خودش مدلی از منظومه ی شمسی ساخته بود . دوستش یک آدمی ملحد بود و خدا را قبول نداشت وارد شد دوستش گفت چه کسی این مدل را ساخته؟

 نیوتون گفت :کسی آن را نساخته خود به خود بوجود آمده دوستش گفت:چطور ممکن است

نیوتون گفت:پس تو چطور با مشاهده دقیق نظم این عالم آن را بدون خالق می پنداری ولی یک مدل را صاحب خالق می دانی.

یک قاصدک

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

 

خدا گفت نه!

رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد

خدا گفت : نه!

شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد.

خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت دادم. حال با توست که سعادت را به چنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد

خدا گفت: نه!

رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیک تر و نزدیک تر می‌کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد

خدا گفت: نه!

بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمندتر و پرثمرتر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند، از خدا خواستم و باز گفت: نه!

من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که آنها مرا دوست دارند

و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم.




نوشته شدهسه شنبه 2 آبان 1391برچسب:, توسط عاطفه
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.