کودک نجوا کرد: « خدایا با من صحبت کن » و یک چکاوک آواز خواند ، ولی کودک نشنید.پس کودک با صدای بلند گفت : « خدایا با من صحبت کن » و آذرخش در آسمان غرید ، ولی کودک متوجه نشد.
کودک فریاد زد: « خدایا یک معجزه به من نشان بده » و یک زندگی متولد شد ، ولی کودک نفهمید .
کودک ناامیدانه گریه کرد و گفت: « خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم » ، پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد،ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
پی نوشت :و خدا در همین نزدیکی نه آنقدر دور که فکر می کنیم .آنقدر نزدیک که باور آن هم برای مان سخت است.فقط باید خدا را بخواهیم و آنگاه است که خداوند عاشقانه بسوی تو خواهد شتافت.پس باور کنیم که خدا درهمین نزدیکی است.
نظرات شما عزیزان: