با توام با تو خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از اینکه برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
با توام با تو خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هرجا رفتم
جار زدم:
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
با توام با تو خدا
بیا این دل من مال خودت
خواهش می کنم ای خدا
ببر این دل را نزد خودت
*****
میدونم دوستم داری امانمیدونم چرانمیتونم بفهم
به جهنمی ها می گم اگه اومدم جهنم دشمنش نیستم من عاشقشم...بزنه هم دوستش دارم.
حق داری بگی تو که دوست داری پس این همه بار گناهت چیه منم می گم
با همین بار گناهم خدا دوست دارم
*****
انقده دور خودت نچرخ ،زمونه دورت می زنه
اینا بازی روزگاره،نه دست تو نه دست منه
آخه فقط تو نیستی تو دنیا که کارت گیر روزگاره
ولی حتی یه لحظه کم نیار هیچ کاری نشد نداره
اگه دنیا پشت سر هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس می کنی تنها ترین آدم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه
اگه دنیا پشت سر هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس می کنی تنها ترین آدم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه
اگه مسیر زندگیت راهی واسه رفتن نداشت
اگه هیچکی نموند و همه جا زدن و سایتم تنهات گذاشت
می خوای تسلیم سرنوشتت بشی حتی حرفشم نزن
یکی همین نزدیکیاست،پیش تو پیش من
اونی که این مسیرو پیش پات گذاشت هواتو داره تا آخرش
خودشم همین نزدیکیاست که دلگرمیم به بودنش
اگه دنیا پشت سر هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس می کنی تنها ترین آدم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه
اگه دنیا پشت سر هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس می کنی تنها ترین آدم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه
*****
بار الهی آن زمانی که دلم شاکی بود آن زمانی که از تو شکایت می کردم به تو ناسزا می گفتم تو دستم را گرفتی خدایا قربانت شوم ای رب عالم چقدر تو بزرگی آخر تا اینقدر دیگر کفر می آورم به تو از همه این مهر تو آیا می شود اینقدر مهربان بود؟ خدایا پرستش برای هرکسی نیست سجده را به هر کسی نمی توان کرد تو ای خدا چقدر بزرگی که هردو این، به تو و تنها بتو رواست ای ارحم الراحمین با من باش اگر روزی هم من باتو نبودم ولی نیاید روزی که بی یاد تو بمیرم که روایی اگر بگیری این جان عزیز را،قبل از انکه بی یاد تو بمانم که مرگی که در حین یاد تو شرف دارد به مرگی که بی یاد تو حقا فناست با من باش با این گدایی که جز شاه جهان کسی را ندارد ***** الهی چون در تو نگرم از جمله تاج دارانم و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم خاک بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم و شیطان را شاد ***** ای خداوند! به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنایی و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گشتاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی(ع) و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش ***** پیش از اینها فكر میكردم خدا
آرامش دل من این است که تو هستی،با منی مهربان منی
الهی در سر خمار تو دارم و در دل اسرار تو دارم و بر زبان اشعار تو
الهی اگر گویم ستایش و ثنای تو گویم و اگر جویم رضای تو جویم
الهی اگر طاعت بسی ندارم اندر دو جهان جز تو کسی ندارم .
الهی ظاهری داریم بس شوریده و باطنی داریم بخواب غفلت آلوده و دیده ای پر آب گاهی در آتش می سوزیم و گاهی در آب دیده غرق . خواجه عبداللّه انصاری
و به روشنفکران ما ایمان
خانه ای دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دكمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه میپرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود میگفتند: این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خطاست
هرچه میپرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، كورت میكند
تا شدی نزدیك، دورت میكند
كج گشودی دست، سنگت میكند
كج نهادی پای، لنگت میكند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
خواب میدیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو میشد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه میكردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
...
تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر
در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا كجاست؟
گفت، اینجا خانهی خوب خداست!
گفت: اینجا میشود یك لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی میدهد
قهر هم با دوست معنی میدهد
هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
میتوانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بی ریا
میتوان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد
میتوان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
میتوان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند
میتوان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
میتوان درباره ی هر چیز گفت
میتوان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فكر میكردم خدا
نظرات شما عزیزان: